تبليغاتX
اوای مهرورزی

اوای مهرورزی

فرهنگی و تاریخی

بنام خداوندجان افرين

 

سلام

امروز ميخواهم راجع به يكي از عادات زشت مرسوم در جامعه سخن به ميان آورم .ميخواهم راجع به قهرمان پروري و پهلوان سازي و اسطوره كردن افراد بگويم .اينكه ايران و ايراني هميشه در طول تاريخ به بزرگنمايي مردان سرنوشت ساز خود باليده و در عين حال با اسطوره سازي جهت تغيير خود در جهت تكامل اجتماعي و فرهنگي هيچ حركت مثبتي نكرده است و تمام رخوت و سستي خود را در قهرمانان خود جسته است.

همواره منتظر كاوه و فريدون بوده تا ظهوري  با شكوه نمايد و ضحاك ها را از اريكه قدرت به زير اورد و عظمت و هيبت را به ايران بازگرداند . خود حركتي ندارد  خود به جلو نميرود  خود تعالي نميجويد و همه را در قالب اسطوره ها جسته است.

شايد اين مورد چندان هم بد نباشد اما اگر اين مورد منجر به ارتقا يك فرد به مقامي اسطوره اي باشد و سپس  پس از افولش و يا طي شدن زمانش اورا به فراموشي بسپرد زشت ميشود و كراهت ان بر هر ازاد انديشي هويداست.

ما عادت داريم يك نفر را بزرگ مينمائيم و تا انجا بالا ميبريم كه هيچ خطا و اشتباهي (شما گناه هم ميتوانيد بخوانيد) را در اين شخص نميبينيم و اورا ايينه تمام نماي انسانيت و الگوي پيشرو ميشماريم و در عين حال پس از افولش و يا اشكار شدن خطايي ، پذيرفتنش بر ما سخت ميشود و منطق از ما رخت بر ميبندد.

مثالي را مطرح مينمايم:

جهان پهلوان تختي مرديست بزرگ از سلاله مردان پاك ،جوانمردو صاحبدل ، ورزشكار بزرگوار  و......

اين مرد افتخار افريني فراوان براي ايران مينمايد و بارها اوازه ايران را در سطح جهان طنين انداز مينمايد .مردي كه در سختيهاي وارده بر مردم سخت بر مي آشوبد و كمك به انها را جزيي از وظايف خويش ميشمارد...

در تشك كشتي ورزشكار مصدوم را نمي ازارد و بر انها سخت نميگيرد.

وليكن

اين مرد بزرگ ، مرگي  اسطوره اي  مييابد .پس از مرگش گفته شد كه مامورين حكومتي اورا از بين برده اند اما روايت قويتري وجود دارد كه ايشان بدلايلي در هتل، خود را با سم از بين ميبرند حال دلايل ان را در ذيل خواهم اورد:

1-     تختي پس از اخرين مسابقات جهاني هيچ مدالي نمياورد و در جامعه ما قهرمان زنده را عشق است و..........

2-     تختي بدليل اختصاص در امد و دارايي خود به مستمندان و نيازمندان و همچنين عدم وابستگي به نظام حكومتي و تمايل به جبهه ملي و مخالفين نظام ، درامد خاصي نداشت

3-     تختي بدليل اختلافات فاحش خانوادگي و اختلافات طبقاتي و.... زندگي خانوادگي خوبي نداشته است

 

و بدلايل فوق بروايتي در آخرين شب زندگي به هتل ميرود و در عين حال اسلحه نيز با خود حمل ميكرده است كه در هتل از ايشان تحويل ميگيرند و ايشان براي ابديت به خواب ميرود........

 

                                          تا بعد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:46  توسط ع. ذوالفقاری  | 

به نام افریدگار دانا

عشق يعني :

- نوشدن و نو خواستن و كهنگي را از تن در اوردن و به چيزي جديد انديشيدن

-   اتصال به دريا و بينهايت دنيا و جدائي از سرمايه ها و هنجارهاي دنيا و ساختن و تعريف هنجاره و قواعدي جديد

-   بي غمي و شادماني بيحد و حساب و رهایي و ناديده انگاشتن غصه هاي زودگذر و خنديدن در مقام معشوق و گريستن در جايگاه عاشق

-   پذيرفتن اينكه شايد در راهي كه در ان پاي نهاده اي هيچ وقت برد و پيروزي در ان نباشد و باختن هر انچه قبلا بوده براي بدست اوردن انچه كه بعدا خواهد امد.

-        . همه چيز را در چهره يار ديدن وجز او هيچ نديدن

-        هر چه ديدي و شنيدي در راستاي يار پسنديدن

-        بدون او مردن و با او زيستن

و قماري بدون انتظار برد

خنك ان قماربازي كه بباخت انچه بودش

بنماندهيچش الا هوس قمار ديگر

---------------------------------------------------------------------

چندوقتي بود كه راجع به عشق در وبلاگهاي مختلف مطالبي ميخواندم و لذت ميبردم.. لذا بران شدم كه در اين مورد مطالبي بنگارم كه در اولين مطلب برداشتي ازاد از كتاب قمارعاشقانه را در اينجا ثبت كردم...

تا بعد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 7:23  توسط ع. ذوالفقاری  | 

به نام دوست

(يك داستان واقعي)

 

-         حسين رفتي قضيه سيبو روشن كني؟

-         اره بابا ، رفتمو طرفو پيدا كردم و ازش حلاليت خواستم

-         خيلي كار خوبي كردي . حلال كرد؟

-         نه يه شرط گذاشت كه خيلي سخته قبول كردنش ....

-         شرطش چيه پسركم؟

-         گفت بايد با دخترم ازدواج كني .... بابا دخترش مريضه!!!!!

-         خوب قبول كردي؟

-         نه  اخه بابا جون ما بهم نميخوريم ؟؟؟؟

-         نه پسر هرچي گفت بايد قبول كني ..

........................................................................................

نميدانم داستاني را كه مينويسم قبول ميكنيد يا نه وليكن واقعيست و حدود 10سال پيش اتفاق افتاده است.اسم من حسين است و دريكي از روستاهاي ورامين در خانوواده اي مذهبي و كشاورز به دنيا امده ام . در خانواده ما كه طبق عادات خانواده هاي قديمي مرد سالاري حكم فرما بود ، خدابيامرز پدرم حاكم اول و اخر بود و مارا طبق عقايد خود بار اورده بود .پدرم عقايد مذهبي محكمي داشت او علاوه بر انجام فرايض و مستحبات به پاره اي از موارد حساسيت زيادي داشت كه يكي از انها حق الناس بود .پدر هميشه با من صحبت ميكرد و ميگفت : اگه يه قرون مال مردم را بخوري خدا از اون نميگذره و...

القصه چند ماهي بعد از فوت پدر، من و مادرعزيزتر ازجانم و خواهر كوچولويم داشتيم از جلوي باغي رد ميشديم كه چشم خواهرم به سيبهاي رسيده باغ افتاد و گفت داداشي حسين ، يه سيب برام ميكني ؟ گفتم ابجي كوچولو اين سيبا مال مردمه مال ما كه نيست . دوباره ابجي گفت داداشي تورو خدا كه در اينجا نگاه به مامانم كردم و گفتم : از شاخه هايي كه اومده بيرون سيب ميكنم و ميخوريم..... در اينجا مادرم گفت من نميخوام حرومه گفتم مامان سخت نگير و رفتم دو تا سيب تپل و چاق و عطر دار كندم و يكي را به ابجي دادم و يكي را خودم خوردم.

از ان شب دردسرهاي من تو خواب شروع شد ... هر شب پدر را در خواب ميديدم كه غضب الود نگاهم ميكرد و تا ميرفتم به طرفش از من دور ميشد.بعد هم هربار از خواب بيدار ميشدم تمام تنم اتش گرفته بود و نگاه خشمگين پدر هميشه همراهم بود . تا بالاخره بعد از چند روز به سرخاك پدر رفتم و پس از شستن مزار و خواندن فاتحه از او خواستم مرا راحت كند ...

...................................................................................

 خلاصه انشب پدر به خوابم آمد وغضب الود نگاهم كرد وليكن اينبار از من دور نشد . من دستانش را گرفته و بوسيدم و علت غضبش را جويا شدم كه:

گفت: حسين آن سيبهايي كه تو و خواهرت خورديد ميدوني مال كيه؟

گفتم : نه

گفت : ميدوني صاحبش كيه؟

گفتم : نه

گفت پس بگرد و صاحبش را پيدا كن و حلاليت بگير

تا اينرا گفت دوباره مثل سابق از من دور شد و رفت و من از خواب پريدم و ديدم مثل هميشه مادرم با اب بالا سرم ايستاده است .داستان راگفتم و مادرم نيز با گريه و ذكر خوبيهاي پدر خواستار يافتن صاحب باغ شد.

......................................................................

 از فرداي انشب كارمن شده بود پيداكردن صاحب باغ .. چرا كه اين باغ چند سال بود كه بدون صاحب رها شده بود و كسي اطلاع دقيقي از صاحب يا صاحبان باغ نداشت.اين ماجراي يافتن مالك شش ماه طول كشيد و در نهايت به خيابان پاسداران ختم شد.

بعد از پيدا كردن ادرس مالك باغ صبح زود از ورامين به تهران امدم و بعد از چند ساعت به در خانه (خانه كه نه قصر) صاحب باغ رسيدم.خانه را كه ديدم دهانم از تعجب بازماند چقدر زيبا و چقدر بزرگ . با خودم گفتم اين باباي ماهم به جاي اينكه شبا منو اذيت كنه بياد اينجارو ببينه .بابا اين يارو احتياجي به پول دو تا سيب نداره ..عجب............ !!!!!!!!!!!!!11

خواستم برگردم ولي از ترس پدر كه خواب شبها را برايم عذاب ميكرد در را زدم:

اقايي از پشت ايفن گفت بله اقا با كسي كار داريد؟

با ترس و لرز و هيجان گفتم با صاحب باغ ورامين كار دارم.

گفت اقا مشغولند چند دقيقه صبر كنيد.

بعد از چند دقيقه كه براي من هر ثانيه اش عمري شده بود اقاي ديگري ايفن را برداشته و گفت : جوون با من كار داري؟

گفتم : من با صاحب باغ ورامين كار دارم

گفت : من صاحب باغم بفرمائيد .

گفتم : نميشود تشريف بياريد دم در، مطلبي هست كه بايد برايتان بگويم.

گفت : باشه الان ميايم.

بعد از چند لحظه در باز شد و من چشمم به مردي حدود 50 ساله افتاد كه بسيار متين و مودب به نظر ميرسيد.

هنوز از سياحت چهره اش فار�% مار به جاي سيب ميخورديم. اين بابايمان هم كه ول كن قضي�%8��3Eداستان را گفتم و به چشمان نافذش نگاه كردم كه مطمئنم او نيز از نگاهم به جز التماس براي رضايت و حلاليت چيز ديگري برداشت نكرده بود.

نگاهي به من كرد و پس از خنده اي بلند گفت پسر كاش همه مثل تو بودن از ورامين اومدي اينجا تا پول دو تا سيبو به مني بدي كه اصلا باغم رو چند ساله فراموش كردم كه باز به خنده افتاد و منم با اين خيال كه رضايت داده خواستم خداحافظي كنم كه گفت: يه شرط دارم بايد انجام بدي براي حلاليت .

گفتم : باشه هر چي باشه قبول ميكنم

گفت : من يه دختر مريض  دارم كه بايد باهاش ازدواج كني.

گفتم : برو بابا

راهم را كشيدم و به سمت ورامين رفتم و شب پس از صرف شام خوابيدم كه پدرم باز هم به خوابم امد و ديالوگ اول متن بينمان رد وبدل شد

بعد از چند روز به در خانه مرد صاحب باغ رفتم و با عصبانيت به او گفتم كه باشه قبوله ....

مرد دستي به سرم كشيد و گفت : پسرم ميداني مريضي دخترم چيست ؟

گفتم : نه

گفت : دختر من فلج ميباشد.

گفتم : باشه ديگه شرطي نيست ...

صدبار به خودم و خواهرم لعنت فرستادم كه كارد به شكممان ميخورد و زهر مار به جاي سيب ميخورديم. اين بابايمان هم كه ول كن قضيه نيست....

.......................................................................

يكماهي گذشت و روز عقد رسيد .عروس خانوم را به ارايشگاه برده بودند و قرار شد من بروم و او را بياورم . پدر زنم (همان صاحب باغ) گفت من هم ميام.گفتم : باهم بريم.

گفت : اره يه مطلبي هست كه بايد بهت بگم.

تو ماشين پدرزنم كه نشستيم (فكر كنم از ماشين پدر زنم دو تا دونه هم تو ايران نبود) گفت: حسين اقا دختر من عروس تويه ، با ديدنش جا نزني؟

گفتم: مرد و حرفش...

گفت : ببينيم.

رفتيم جلوي ارايشگاه و در زدم . عروس خانوم بعد از چند دقيقه امد و من رفتم تور را براي فيلم برداري بزنم كنار ديدم خدااين دختر چقدر زيباست و هيچ كمبودي در چهره او وجود ندارد قد بلند و.... خلاصه ماه شب چهارده.

در همين موقع پدر زنم دست عروس را در دستان من گذاشت و با گريه  گفت : من بدنبال مردي براي دخترم بودم كه لياقت معصوميت  و زيبائي اين تنها فرزند مرا داشته باشد و در عين حال مومن و خداشناس باشد كه تو داشتي....

ديگر هيچ نميشنيدم و نميديدم من كجا و اينجا كجا ..من روستايي و اين دختر شهري و.....

.....................................................................................

و حالا من در دفتر پدر زنم بعنوان مدير مشغولم و مادر و خواهرم را نيز به پيش خود اورده ام. بعد از ازدواج من  پدر زنم همه چيز را به من سپرد و خودش را بازنشسته كرد. البته يادم رفت بگويم خانوم بنده هيچ مريضي نداشت و اين هم از تستهاي پدر زنم بود.

راستي به اين فكر كنيد كه سيب ميتواند نيوتن را كاشف جاذبه زمين كند در عين حال مرا چگونه دگرگون نمايد....

 

((((((اين داستان ازروايت يكي از دوستان خوبم اقاي احمدي نقل شده است. )))))))))

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:48  توسط ع. ذوالفقاری  | 

سلام

امروز ميخواهيم راجع به يكي از سلسله هاي قدرتمند كه بوجود اورنده تحولي عظيم در تاريخ ايران ميباشند سخن برانيم.

اين سلسله توانست ايران را از حالت ملوك الطوايفي كه بعد از مغول در ايران ريشه دوانيده بود ، نجات دهد و ايران را به عنوان يكي از تاثير گذاران عرصه بين المللي بخصوص اسياي غربي مطرح نمايد . درعين حال اين سلسله توانست يكبار ديگر مرزهاي ايران را يه مرزهاي اسطوره اي ايران باستان برساند ونام ايران را پراوازه نمايد، از دست اندازي خارجيان نيز به سرحدات ايران جلوگيري نمايد و.....

شايد بتوانيد حدس بزنيد كدام سلسله است؟

اري..... سلسله صفويان و سرسلسله انها شاه اسماعيل توانستند با نبوغ  و همت فوق العاده خويش ايران و ايرانيان را كه بروايتي تركيبي از 35 دولت كوچك و بزرگ بوده را متحد نمايند  

اما ببينيم به چه طريقي توانست اينكار را به فرجام برساند....؟

بروايت تاريخ ايرانيان در ان دوره عمدتاً سني مذهب بوده اند و شيعيان در ايران اقليت ديني را تشكيل ميداده اند كه عمدتاً در ري و طبرستان و خراسان ساكن بوده اند كه اين مورد با عقايد شاه صفوي ، اسماعيل ، مطابقت ندارد چرا كه پدر اين شاه در جنگ با اهل تسنن كشته ميشود و او اين كينه را در دل حفظ مينمايد و در راه رسيدن به قدرت اهل تسنن را از دم تيغ ميگذراند و پس از رسيدن به قدرت نيز شيعه را مذهب رسمي اعلام مينمايد و حكم به تكفير اهل تسنن ميدهد .

فجيع تر از اين در زمان شاه عباس كبير در روز عاشورا سر سني را در پيش شاه ميبريده اند و....

شاهي كه خود را سگ درگاه علي ميداند،

 افسوس و صد افسوس كه شيعه اين مذهب متعالي را گرفتار تغييرات اساسي مينمايند و انحراف را تا جائي پيش ميبرند كه سني بودن ذنب لايغفر ميشود و عمركشون ره ميافتدو....

ايا واقعا شيعه اينست....؟

ايا واقعاً هر كس كه روايتي ديگر ازيك ايين مشترك دارد را بايد نابود كرد ؟

و....هزاران آياي ديگر

 

وقتي كه ايران هست خليج يعني فارس

تـــــــــاريخ ميلرزد از خشم قوم پارس

جز اين اگر باشد خــــــــليج آبي نيست

بي سايه ايـــران غير از سرابي نيست

 

 

تا بعد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:15  توسط ع. ذوالفقاری  | 

به نام خدا

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي جنگل را بيابان ميكنند

دست خون الود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند

هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا

انچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند....

 

سلام

يكي از مواردي كه در تاريخ ديده ميشود (البته متاسفانه) به تاراج رفتن ناموس ميهن عزيزمان ميباشد كه قلب هر ايراني آريايي و آزاد انديش را مي آزارد و اشك را بر گوشه چشمان هر ازاده اي مينشاند كه ميتوان پاره اي از انها را واگويه كرد:

1-     به اسارت گرفته شدن زنان و دختران ايراني در جنگ با اعراب و متعاقب آن فروش انها در بازارهاي عربي به عنوان اسير كه شرح ان در كتبي چون دوقرن سكوت امده است.

2-     تجاوز مغولان كه به گونه اي بوده كه مورخين نگاشته اند شناختن پدر پاره اي از كودكان غيرممكن بوده است.

3-     قضيه فروش دختران قوچاني به ارامنه وتركمنان بدليل اينكه پـــــدرانشان سرمايه واندوخته اي براي پرداخت ماليات نداشته اند

و............

اما چند روز پيش در يكي از وبلاگها اگهي فروش دختران خردسال براي سكس را ديدم كه در اين اگهي علاوه بر عكس اين فرشتگان اسماني مواردي چون اسم وسن و نحوه بدست اوردن و قيمت درج شده بود كه به عنوان مثال يكي را نقل ميكنم :

بعد از اسم سن 4 سال و نحوه بدست اوردن خريداري شده از پدر و مادرو قيمت 45000 تومان عنوان شده بود و در انتهاي آن امده بود در صورت فرار و يا مريضي شركت خسارت را به مشتري ميپردازد و....

من كه بعد از مشاهده اين مورد تا چند روزحال خوشي نداشتم و فكر ميكردم كه يك انسان چرا بايد جگر پاره و قطعه ای از تنش را بفروشد تا اينگونه براي عملي خارج از كرامت انساني مورد بهره برداري قرار گيرد و يا در عين حال چگونه يك انسان ميتواند با يك دختر بچه عمليات جنسي انجام دهد كه و او را مورد ازار قرار دهد و چقدر ميتواند غير انساني عمل كند و در چاه حيوانيت فرو رود یعنی انسان چقدرو تا چه زمانی میتواند سقوط کند  و ايا اين كودك درآينده ازدوست داشتن و دلبري بهره اي خواهد داشت وميتواند از بوسه يارلذت ببرد و ......

خدا به قربون عدلت...

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بيابان از روز نخست

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است.

 

تا بعد .....

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:21  توسط ع. ذوالفقاری  |